محمد از همان سالهای دبستان، شوق و علاقهی عجیبی به دنیای فناوری داشت. وقتی بیشتر بچهها مشغول بازی بودند، او با کنجکاوی خاصی به کامپیوترهای قدیمی مدرسه نگاه میکرد. همیشه دوست داشت بداند این جعبهی عجیب چطور کار میکند، چرا با چند کلیک میتواند دنیایی از اطلاعات را باز کند، و چگونه نرمافزارها ساخته میشوند.
اما مسیر زندگی برای محمد آسان نبود. خانوادهاش شرایط مالی دشواری داشتند. او گاهی مجبور میشد بعد از مدرسه کار کند تا کمک خرج خانه باشد. بسیاری از اطرافیان باور نداشتند که روزی بتواند به آرزویش برسد. بارها از او خواسته میشد رشتهای آسانتر را انتخاب کند تا زودتر وارد بازار کار شود، اما محمد دلش را به رویای خودش گره زده بود: تحصیل در رشتهی کامپیوتر.
شبها وقتی همه در خواب بودند، محمد با چراغ مطالعهی کوچک اتاقش ساعتها پای کتابها و جزوهها مینشست. لپتاپ قدیمی و پر از خط و خشش بارها خراب میشد، اما او با دستهای خودش آن را تعمیر میکرد. همین سختیها او را قویتر میکرد. هر بار که از مشکلات خسته میشد، با خودش میگفت:
«محمد! اگر الان تسلیم شوی، هیچوقت به رویایت نمیرسی.»
دوستانش بعضی وقتها او را مسخره میکردند:
«این همه زحمت برای چی؟ برو یه رشته ساده بخون، این کامپیوتر به درد نمیخوره!»
اما محمد سکوت میکرد و به کارش ادامه میداد. او میدانست موفقیت برای کسانی است که میایستند، نه برای کسانی که زود جا میزنند.
ماهها و سالها گذشت. روزهای پر از سختی، شبهای بیخوابی و ساعتهای طولانی مطالعه بالاخره ثمر داد. روزی که خبر قبولی در رشتهی کامپیوتر رسید، محمد با دستان لرزان پیام قبولی را خواند. اشک در چشمانش حلقه زد؛ این اشکها نشانهی شکست نبود، بلکه نتیجهی سالها تلاش و ایستادگی بود.
امروز محمد نهتنها یک دانشجوی رشتهی کامپیوتر است، بلکه به همهی دوستان و آشنایانش ثابت کرده است که هیچ مانعی نمیتواند جلوی کسی را بگیرد که به خودش ایمان دارد. او حالا میگوید:
«من از دل سختیها برخاستم، چون میخواستم ثابت کنم که رویاها واقعی میشوند، اگر برایشان بجنگی.»
محمد حالا با انگیزهای قویتر در مسیرش حرکت میکند. او میخواهد در آینده برنامهنویس بزرگی شود، نرمافزارهایی بسازد که زندگی مردم را آسانتر کند و به کسانی که مثل خودش با مشکلات دستوپنجه نرم میکنند، امید و انگیزه بدهد.
محمد از همان سالهای دبستان، شوق و علاقهی عجیبی به دنیای فناوری داشت. وقتی بیشتر بچهها مشغول بازی بودند، او با کنجکاوی خاصی به کامپیوترهای قدیمی مدرسه نگاه میکرد. همیشه دوست داشت بداند این جعبهی عجیب چطور کار میکند، چرا با چند کلیک میتواند دنیایی از اطلاعات را باز کند، و چگونه نرمافزارها ساخته میشوند.
اما مسیر زندگی برای محمد آسان نبود. خانوادهاش شرایط مالی دشواری داشتند. او گاهی مجبور میشد بعد از مدرسه کار کند تا کمک خرج خانه باشد. بسیاری از اطرافیان باور نداشتند که روزی بتواند به آرزویش برسد. بارها از او خواسته میشد رشتهای آسانتر را انتخاب کند تا زودتر وارد بازار کار شود، اما محمد دلش را به رویای خودش گره زده بود: تحصیل در رشتهی کامپیوتر.
شبها وقتی همه در خواب بودند، محمد با چراغ مطالعهی کوچک اتاقش ساعتها پای کتابها و جزوهها مینشست. لپتاپ قدیمی و پر از خط و خشش بارها خراب میشد، اما او با دستهای خودش آن را تعمیر میکرد. همین سختیها او را قویتر میکرد. هر بار که از مشکلات خسته میشد، با خودش میگفت:
«محمد! اگر الان تسلیم شوی، هیچوقت به رویایت نمیرسی.»
دوستانش بعضی وقتها او را مسخره میکردند:
«این همه زحمت برای چی؟ برو یه رشته ساده بخون، این کامپیوتر به درد نمیخوره!»
اما محمد سکوت میکرد و به کارش ادامه میداد. او میدانست موفقیت برای کسانی است که میایستند، نه برای کسانی که زود جا میزنند.
ماهها و سالها گذشت. روزهای پر از سختی، شبهای بیخوابی و ساعتهای طولانی مطالعه بالاخره ثمر داد. روزی که خبر قبولی در رشتهی کامپیوتر رسید، محمد با دستان لرزان پیام قبولی را خواند. اشک در چشمانش حلقه زد؛ این اشکها نشانهی شکست نبود، بلکه نتیجهی سالها تلاش و ایستادگی بود.
امروز محمد نهتنها یک دانشجوی رشتهی کامپیوتر است، بلکه به همهی دوستان و آشنایانش ثابت کرده است که هیچ مانعی نمیتواند جلوی کسی را بگیرد که به خودش ایمان دارد. او حالا میگوید:
«من از دل سختیها برخاستم، چون میخواستم ثابت کنم که رویاها واقعی میشوند، اگر برایشان بجنگی.»
محمد حالا با انگیزهای قویتر در مسیرش حرکت میکند. او میخواهد در آینده برنامهنویس بزرگی شود، نرمافزارهایی بسازد که زندگی مردم را آسانتر کند و به کسانی که مثل خودش با مشکلات دستوپنجه نرم میکنند، امید و انگیزه بدهد.


شرکت در کنکور تجربی با دیپلم فنی